تبليغاتX
و من مسافرم ای بادهای همواره

و من مسافرم ای بادهای همواره

شاید این آخرین پست باشه

البته شاید.

میخوام درشو تخته کنم

برم یه جای ذیگه

پ.ن:رفتم یه جای دیگه:1shakhetut.blogspot.com

+ تاريخ شنبه 22 اسفند1388ساعت 8:46 PM نويسنده نازیلا
وارد اتاق چوبی شدم چشمم به گوشه ی اتاق افتاد که خاک گرفته بود جایی که عنکبوت ها تار بسته بودند

جایی که مدت ها فراموش شده بود

جایی که تنها خاطره هایی که از آن در ذهنم بود محدود به چهار پنج سالگی می شد نه بیشتر روز هایی که آرزو داشتم مورخ یا باستان شناس شوم دقیقا یادم نیست.چون آن زمان هنوز فرق بینشان را نمیدانستم فکر میکنم الان هم اکتشاف بزرگی انجام دادم بازیابی آن اتاق...

بازیابی گذشته...

پاک یادم رفته بود که بچگی هایم از گل میمونی میترسیدم یا اینکه همیشه دوست دوست داشتم وسایل قدیمی پیدا کنم .چه قدر خوب است که آن موقع نوشتن نمیدانستم !

بیرون اتاق درختی بود که حالا خشک شده اما قبلا در سایه اش می نشستم و با دوست خیالی ام صحبت میکردم و گاهی هم با هم تاب بازی میکردیم او هلم می داد و من میخندیدم بعضی اوقات هم که خیلی خسته میشد میگفت:خیلی بدی!چرا تو همیشه باید تاب بخوری ؟آن وقت بود که قهر میکرد و منم میرفتم منت کشی.و او را تا آسمان بالا میبردم سرکی به ابر ها میکشید و بر میگشت آن وقت هر دو با هم می رفتیم سوار بر ابر ها میشدیم و میگفت حواست باشد رم نکند.میگفتم :ول کن حالا فرضا که رم کند.چه اشکالی دادر آن وقت بود که هر دو با هم از روی ابر پایین می افتادیم و چشم که باز میکردیم میدیدیم هر کداممان جایی افتادیم من در جنگل و او بیابان.

حالا باید دنبالش بگردم آخر اگر او نباشد با کی تاب بازی کنم؟اصلا کس دیگری هست جز او که ابر سواری بلد باشد؟

در جنگل دختری حقیقی از جنس خورشید دیدم!

پرسیدم تو چرا اینجایی؟او هم با دوستش از ابر افتاده بود  مطمئنم چون فقط دوست های خیالی ابر ها را میبینند و فقط ابر ها این راه را بلدند اما او میگفت:نه من تنهایی اینجا آمدم و خودم کشفش کردم و این را به همه میگویم و  این جا را به اسم خودم میکنم.گفتم برو بگو مگر آنها باور میکنند؟آنها که دوست خیالی ندارند آن وقت همه مسخره ات میکنند.در ضمن همان بهتر که همهیشان در زمین خودشان سیر کنند

بغض کردم و رفتم زیر درختی نشستم دلم بهانه ی دوست خیالی خودم را کرد. دنبالش گشتم او را در بیابان پیدا کردم گفت: چه طور مرا پیدا کردی؟گفتم از رد اشک هایت گفت دروغ نگو!خیلی مغرور  بود حتی دلش نمیخواست بدانم دلش برایم تنگ شده بود

هنوز هم گاهی ابر سواری میکنیم.خیلی از ابر ها از اینجا رفته اند.از آن موقع به بعد که گم شدیم.

گرچه همان چند تا هم هنوز میتوانند پرواز کنند اما خب خسته میشوند دیگر.

برای همین هم  گاهی در جاده باران خورده قدم میزنیم.نمیدانید دیدن کفش های گلیمان چه لذتی دارد!

+ تاريخ سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 1:26 AM نويسنده نازیلا |
صدای زوزه ی باد در دل کویر و رد شدنش از میان بوته خاطره انگیز بود

و...

دراز کشیدن روی شن ها شمردن ستاره ها سخت و لذت بخش ...

نمیدانم سخت بودن شمردن ستاره ها از کوچکی چشم من است ؟

یا...؟

زیادی آنها؟

+ تاريخ یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 9:6 PM نويسنده نازیلا |
از تاریکی میترسم اما...

میدانم هیچ چیز مطلق نیست به امید تکه نوری به آن زل میزنم

چون...

میدانم صباحی دیگر اینجا روشن روشن است.

+ تاريخ سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 3:4 PM نويسنده نازیلا |

زندگی فریاد نداشته هاست

برداشت شما از این جمله چیه؟

+ تاريخ شنبه 26 دی1388ساعت 9:11 PM نويسنده نازیلا |
ما حتی خودمان خم نمیدانیم چه میخواهیم

از داشته هایمان راضی نیستیم

فکر میکنیم بهترین ها از آن دیگران است حتی اگر دیگران بگویند : تو بهترینی!

و و قتی آنچه را هم که میخواستیم به دست می آوریم

یا قدرش را نمیدانیم

یا...

دلمان را میزنند شیرینی اش.مثل وقتی که زیاد شیرینی میخوری.

و

ازش خسته می شویم

و از خدا هم گله مندیم و میگوییم

که چرا چنین چیزی برای ماست؟

فراموش کردیم که

این همانست که روزی به خاطرش از خدا گله مند بودیم

به راستی ما به دنبال چه هستیم ؟؟؟

کسی میداند؟


+ تاريخ جمعه 25 دی1388ساعت 3:25 PM نويسنده نازیلا |
بعضی اوقات معنی نگاه های خدا را نمی فهمیم

اخمش را عصبانیت مینامیم

لبخندش را خوشحالی و

سکوتش را رضا!

اما از کار های ایهام دارش بیخبریم

+ تاريخ چهارشنبه 23 دی1388ساعت 3:52 PM نويسنده نازیلا |
زندگی ضبط شده نیست که هر وقت خواستیم نگهش داریم و بعد وقتی حوصله داشتیم دوباره به حرکت درش آوریم.
اگر حوصله نداشته باشی جا میمانی و وقتی بیدار شدی حسرت می خوری که چرا هوشیار نبودی ...
اه...
که چه قدر بعضی وقت ها در برابر خودمان بیرحم میشویم...
زندگی جریان دارد و این آهنگ آنست مهم نیست که از نظر شنوندگان این قطعه زیبا نباشد مهم اینست که          خودت ساخته باشیش و دوستش بداری . پایان قطعه خودت بلند شوی و برای خودت دست بزنی از خود و معلمانت تشکر کنی حتی اگر شنونده ای روبرویت نباشد اما خودت هستی و صدایت در گوش دیوارهای سالن بپیچد و آنها هم صدای تو را تقلید می کنند اینطور انگار چندین نفر دارند برایت دست می زنند و آنگاهست که تو خوشحال میشوی ووقتی میخواهی قطعه ای که تمام شده میدانستیش را ادامه دهی مردم بیرون سالن میخواهند ببینند ان تو چه خبر است و فکر میکنند چه قدر شگفت انگیز مینوازی که همه ی شنوندگان ساکتند و فقط دست می زنند و آنگاه همه برای شنیدنت صف میکشند و منتظر میمانند و چون صدای دست را شنیدند حتی اگر هم خوششان نیاید چون باور کردند که زیباست و شگفت انگیز می ایستند و بلند ومحکم دست میزنند و و میگ.یند فوق العادس !
و این را به همه میگویند.اینطورست که تو در یاد همه میمانی!
پ.ن:دیروز هوا بارونی بود.خواستم برم بشینم رو تاب تو حیاط کتاب "برنده تنهاست" پائولو کوئلیو رو که از کتابخونه مدرسه گرفته بودمو بخونم ولی تا لنگ ظهر خواب بودم بعدم حسش رفت وقتی هم که دوباره حسش اومد دیگه هوا تاریک شده بود.

+ تاريخ جمعه 11 دی1388ساعت 2:19 PM نويسنده نازیلا |
ممکن است در تاریخ جاودانه نشویم اما میدانم حداقل تاریخ ما را در دل خود جای خواهد داد .ما همه گوشه ای از تاریخیم و نردبانی برای آن ها که صدایشان در گوش فلک پیچید و هنوز هم زمزمه های ستایششان دارد گوشمان را کر میکند.

اما کسی نمیداند که بدون نردبان نمیتوان بالا رفت و کسی از نردبان ها چیزی نمیگوید و کسی ستایششان نمیکند

خوشا به حال کسانی که با ریسمان فکر ساخته ی خودشان به بالاترین نقطه رسیدند و نه با نردبانی از بقیه.

پ.ن:ما چه کسی میخواهیم  باشیم؟؟؟

پله ی نردبان؟

فاتح همه ی بلندی ها با نردبان دیگران؟

یا...

فاتح یک بلندی حتی کوتاه باریسمان خود؟

+ تاريخ سه شنبه 1 دی1388ساعت 9:53 PM نويسنده نازیلا |
برای بار فکر میکنم چهارم شازده کوچولو با صدای شاملو رو گوش دادم ولی هر دفه انگار  بار اوله که گوشش میدم هر دفه چیزای جدیدی ازش یاد میگیرم مخصوصا این قسمتش که میگه:

و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن ها شدم کویر قشنگه.من همیشه عاشق کویر بودم.آدم بالای توده ی شنی لغزنده میشینه هیچی نمیبینه و هیچی نمیشنوه اما با وجود این چیزی تو سکوت برق برق میزنه چیزی که کویر رو زیبا میکنه اینه که کسی یه جایی یه چاه قایم کرده!

+ تاريخ سه شنبه 24 آذر1388ساعت 3:11 PM نويسنده نازیلا |