
البته شاید.
میخوام درشو تخته کنم
برم یه جای ذیگه
پ.ن:رفتم یه جای دیگه:1shakhetut.blogspot.com
جایی که مدت ها فراموش شده بود
جایی که تنها خاطره هایی که از آن در ذهنم بود محدود به چهار پنج سالگی می شد نه بیشتر روز هایی که آرزو داشتم مورخ یا باستان شناس شوم دقیقا یادم نیست.چون آن زمان هنوز فرق بینشان را نمیدانستم فکر میکنم الان هم اکتشاف بزرگی انجام دادم بازیابی آن اتاق...
بازیابی گذشته...
پاک یادم رفته بود که بچگی هایم از گل میمونی میترسیدم یا اینکه همیشه دوست دوست داشتم وسایل قدیمی پیدا کنم .چه قدر خوب است که آن موقع نوشتن نمیدانستم !
بیرون اتاق درختی بود که حالا خشک شده اما قبلا در سایه اش می نشستم و با دوست خیالی ام صحبت میکردم و گاهی هم با هم تاب بازی میکردیم او هلم می داد و من میخندیدم بعضی اوقات هم که خیلی خسته میشد میگفت:خیلی بدی!چرا تو همیشه باید تاب بخوری ؟آن وقت بود که قهر میکرد و منم میرفتم منت کشی.و او را تا آسمان بالا میبردم سرکی به ابر ها میکشید و بر میگشت آن وقت هر دو با هم می رفتیم سوار بر ابر ها میشدیم و میگفت حواست باشد رم نکند.میگفتم :ول کن حالا فرضا که رم کند.چه اشکالی دادر آن وقت بود که هر دو با هم از روی ابر پایین می افتادیم و چشم که باز میکردیم میدیدیم هر کداممان جایی افتادیم من در جنگل و او بیابان.
حالا باید دنبالش بگردم آخر اگر او نباشد با کی تاب بازی کنم؟اصلا کس دیگری هست جز او که ابر سواری بلد باشد؟
در جنگل دختری حقیقی از جنس خورشید دیدم!
پرسیدم تو چرا اینجایی؟او هم با دوستش از ابر افتاده بود مطمئنم چون فقط دوست های خیالی ابر ها را میبینند و فقط ابر ها این راه را بلدند اما او میگفت:نه من تنهایی اینجا آمدم و خودم کشفش کردم و این را به همه میگویم و این جا را به اسم خودم میکنم.گفتم برو بگو مگر آنها باور میکنند؟آنها که دوست خیالی ندارند آن وقت همه مسخره ات میکنند.در ضمن همان بهتر که همهیشان در زمین خودشان سیر کنند
بغض کردم و رفتم زیر درختی نشستم دلم بهانه ی دوست خیالی خودم را کرد. دنبالش گشتم او را در بیابان پیدا کردم گفت: چه طور مرا پیدا کردی؟گفتم از رد اشک هایت گفت دروغ نگو!خیلی مغرور بود حتی دلش نمیخواست بدانم دلش برایم تنگ شده بود
هنوز هم گاهی ابر سواری میکنیم.خیلی از ابر ها از اینجا رفته اند.از آن موقع به بعد که گم شدیم.
گرچه همان چند تا هم هنوز میتوانند پرواز کنند اما خب خسته میشوند دیگر.
برای همین هم گاهی در جاده باران خورده قدم میزنیم.نمیدانید دیدن کفش های گلیمان چه لذتی دارد!
و...
دراز کشیدن روی شن ها شمردن ستاره ها سخت و لذت بخش ...
نمیدانم سخت بودن شمردن ستاره ها از کوچکی چشم من است ؟
یا...؟
زیادی آنها؟
میدانم هیچ چیز مطلق نیست به امید تکه نوری به آن زل میزنم
چون...
میدانم صباحی دیگر اینجا روشن روشن است.
زندگی فریاد نداشته هاست
برداشت شما از این جمله چیه؟
از داشته هایمان راضی نیستیم
فکر میکنیم بهترین ها از آن دیگران است حتی اگر دیگران بگویند : تو بهترینی!
و و قتی آنچه را هم که میخواستیم به دست می آوریم
یا قدرش را نمیدانیم
یا...
دلمان را میزنند شیرینی اش.مثل وقتی که زیاد شیرینی میخوری.
و
ازش خسته می شویم
و از خدا هم گله مندیم و میگوییم
که چرا چنین چیزی برای ماست؟
فراموش کردیم که
این همانست که روزی به خاطرش از خدا گله مند بودیم
به راستی ما به دنبال چه هستیم ؟؟؟
کسی میداند؟
اخمش را عصبانیت مینامیم
لبخندش را خوشحالی و
سکوتش را رضا!
اما از کار های ایهام دارش بیخبریم
اما کسی نمیداند که بدون نردبان نمیتوان بالا رفت و کسی از نردبان ها چیزی نمیگوید و کسی ستایششان نمیکند
خوشا به حال کسانی که با ریسمان فکر ساخته ی خودشان به بالاترین نقطه رسیدند و نه با نردبانی از بقیه.
پ.ن:ما چه کسی میخواهیم باشیم؟؟؟
پله ی نردبان؟
فاتح همه ی بلندی ها با نردبان دیگران؟
یا...
فاتح یک بلندی حتی کوتاه باریسمان خود؟
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکن ها شدم کویر قشنگه.من همیشه عاشق کویر بودم.آدم بالای توده ی شنی لغزنده میشینه هیچی نمیبینه و هیچی نمیشنوه اما با وجود این چیزی تو سکوت برق برق میزنه چیزی که کویر رو زیبا میکنه اینه که کسی یه جایی یه چاه قایم کرده!